شبی تنها میان موجی از احساس
نوشتم قصه ای زیبا ز شبهای غم و باران
نوشتم خاطراتم رابه روی لوحی از احساس
به یاد روز بارانی به یاد لحظه ی آخر
به یاد آن نگاه گرم و شیرینت
شبی تا صبح لرزیدم
قدمهایت به یادم هست
و اما در کنار تو قدمهایم که گویی در سرای نور
زمین را لمس می کردند
و من دور از تمام این جدایی ها
برایت گریه می کردم
کجایی بهترین من؟
کجایی ای پر پرواز؟
کجایی تو؟کجا ماندی؟
چرا دوری؟چرا دوری و تنهایی؟
بیا پایان غمهایم
بیا در اوج با من باش
مبادا بشکنی پیمان
مبادا از دلم دوری کنی یکدم
تو می دانی برای قصه های ما
نباشد خط پایانی
تو بشنو از دل تنگم
که تا هستم در این دنیا
به یادت می نویسم خاطراتم را


دسته ها : شعر
1389/10/9 22:1
X